X
تبلیغات
رایتل

بازدیدکنندگان : 61449

بایگانی

چهارشنبه 6 آبان‌ماه سال 1388
برای تاتر ، که شوق زندگی را نشانم داد.

من از تو میگویم ...


تو شوق حضور گفتنی .. من یک بازیگرم ...که شوق زندگیش را به شوق شناخت نقشهایش پیوند زده ...من یک بازیگرم .. میخواهم یک بازیگر باشم ، میخواهم خانه ام نه این دنیای پر از روزمرگی و ابهام میخواهم خانه ام صحنه ی تو باشد ....میخواهم تنها روی صحنه ی تو زندگی کنم ، اینجا ادمها روی این زمین ، دروغ برایشان نه خواب است نه رویا ! دروغ هم حقیقت است هم واقعیت !! دروغ اینجا یک عادت است !من یک بازیگرم و میخواهم از زندان تمام دوست نداشتنیهای اینجا به ازادی دنیای ساختگی و کوچکم بروی صحنه بگریزم ...

من از تو میگویم ....

تو که ان زمان که من تمام وجودم بوی تنهایی میداد ، صادقانه به من اجازه ی قدم زدن روی صحنه ات را دادی ... من ازتو میگویم ازتو و از شوقی که به روزهای تکراری ام دادی.... من از تو میگویم تو که هنوز نقطه ی اغاز منی ، من از تو میگویم ازتو میگویم ! من از تو میگویم تو که صادقانه حضور مرا از تکرارهای روزمره ی زندگی بیرون کشیدی و با خود به دنیایی دیگر بردی ... دو دستم را در دستان نقش هایی گذاشتی که من به جای انها زیستم و انها هم به جای من ... گفتی خودم را در اینه ببینم ، گفتی خودم را بشناسم و شجاعانه اعتراف کنم که چه قدر ضعف دارم ...


من از تو میگویم .... تو که پنجره ی دیدن منی ، من از تو میگویم ، تو که یک پنجره ای در تنگنای یک کوچه ی  بن بست غریبه !.... من از تو میگویم تو که تنها پنجره ی مهربان و فداکاری هستی که هرگز قرار نیست یک باد به اجبار تو را ببندد !

من از تو میگویم و در انتظار روزی هستم که تو هم چیزی از من به یادت بماند ...

و درست تا آن زمان ، من از تو خواهم گفت !.




مطالب گذشتهها